تبليغاتX
بلوط

ساحل، بی قرار ، شب بی امتداد

خفته در زیر باران ، دریا، پریشان

موجش خروشان ،می بیند خواب طوفان

به دامن موج، می رقصد پارو ، از جنبش های، آرام بازو

صدای گرم قایقران شبها ، می پیچد آرام در گوش دریا

دریا دریا، بگشا دامن ، در تور ما، ماهی افکن

گر صیدی نشود امشب پیدا ، قایقران چه کند با این دریا

فردا خسته نهد پا بر ساحل ، دستش خالی و طوفانش در دل

دریا مشو طوفانی ، در این شب ظلمانی

گر صیدی نشود امشب پیدا ، قایقران چه کند با این دریا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 9:11  توسط داني | 
خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                                                  دکتر علی شریعتی       

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 16:24  توسط داني | 
 
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد

 خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل

وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری

از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب

من به هر سو می دوم گریان
ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان

من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند
که بود من شود نابود

خفته اند این مهربان همسایگانم
شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا
مشت خاکستر

وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
                                                                                                        اخوان ثالث
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 13:48  توسط داني | 
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یاری،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !



منم من ، میهمان هر شبت ، لولی‌وَش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور



نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .

بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .



سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،

دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده ، مهر و ماه ،

زمستان است ...

                                                                           اخوان ثالث
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 13:35  توسط داني | 
ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هرچه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

.......................

باز آی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شب های درازم بینی 

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

............................

هر روز دلم در غم تو زار تر است

وز من دل بی رحم تو بیزار تر است

بگذاشتی ام غم تو مگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادار تر است

..........................

خود ممکن آن نیست که بردارم دل

آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم؟ بهر چه می دارم دل

..........................

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخ ات زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچه از غم هجران تو بر جان من است

..........................

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صدهزار درمان ندهم

                                                                                       شمس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 14:47  توسط داني | 
بیا ساقی آن می که حال آورد کرامت فزاید کمال آورد
به من ده که بس بی‌دل افتاده‌ام وز این هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام
بده تا بگویم به آواز نی که جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیای فتوح که با گنج قارون دهد عمر نوح
بده تا به رویت گشایند باز در کامرانی و عمر دراز
بده ساقی آن می کز او جام جم زند لاف بینایی اندر عدم
به من ده که گردم به تایید جام چو جم آگه از سر عالم تمام
دم از سیر این دیر دیرینه زن صلایی به شاهان پیشینه زن
همان منزل است این جهان خراب که دیده‌ست ایوان افراسیاب
کجا رای پیران لشکرکشش کجا شیده آن ترک خنجرکشش
نه تنها شد ایوان و قصرش به باد که کس دخمه نیزش ندارد به یاد
همان مرحله‌ست این بیابان دور که گم شد در او لشکر سلم و تور
بده ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج که یک جو نیرزد سرای سپنج
بیا ساقی آن آتش تابناک که زردشت می‌جویدش زیر خاک
به من ده که در کیش رندان مست چه آتش‌پرست و چه دنیاپرست
بیا ساقی آن بکر مستور مست که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن خراب می و جام خواهم شدن
بیا ساقی آن آب اندیشه‌سوز که گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز
بده تا روم بر فلک شیر گیر به هم بر زنم دام این گرگ پیر
بیا ساقی آن می که حور بهشت عبیر ملایک در آن می سرشت
بده تا بخوری در آتش کنم مشام خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقی آن می که شاهی دهد به پاکی او دل گواهی دهد
می‌ام ده مگر گردم از عیب پاک بر آرم به عشرت سری زین مغاک
چو شد باغ روحانیان مسکنم در اینجا چرا تخته‌بند تنم
شرابم ده و روی دولت ببین خرابم کن و گنج حکمت ببین
من آنم که چون جام گیرم به دست ببینم در آن آینه هر چه هست
به مستی دم پادشاهی زنم دم خسروی در گدایی زنم
به مستی توان در اسرار سفت که در بیخودی راز نتوان نهفت
که حافظ چو مستانه سازد سرود ز چرخش دهد زهره آواز رود
مغنی کجایی به گلبانگ رود به یاد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم به رقص آیم و خرقه‌بازی کنم
به اقبال دارای دیهیم و تخت بهین میوه خسروانی درخت
خدیو زمین پادشاه زمان مه برج دولت شه کامران
که تمکین اورنگ شاهی از اوست تن آسایش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و دیده مقبلان ولی نعمت جان صاحبدلان
الا ای همای همایون نظر خجسته سروش مبارک خبر
فلک را گهر در صدف چون تو نیست فریدون و جم را خلف چون تو نیست
به جای سکندر بمان سالها به دانادلی کشف کن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار من و مستی و فتنه چشم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار یکی را قلمزن کند روزگار
مغنی بزن آن نوآیین سرود بگو با حریفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است که از آسمان مژده نصرت است
مغنی نوای طرب ساز کن به قول وغزل قصه آغاز کن
که بار غمم بر زمین دوخت پای به ضرب اصولم برآور ز جای
مغنی نوایی به گلبانگ رود بگوی و بزن خسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کن ز پرویز و از باربد یاد کن
مغنی از آن پرده نقشی بیار ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار
چنان برکش آواز خنیاگری که ناهید چنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت رود به مستی وصلش حوالت رود
مغنی دف و چنگ را ساز ده به آیین خوش نغمه آواز ده
فریب جهان قصه روشن است ببین تا چه زاید شب آبستن است
مغنی ملولم دوتایی بزن به یکتایی او که تایی بزن
همی‌بینم از دور گردون شگفت ندانم که را خاک خواهد گرفت
دگر رند مغ آتشی میزند ندانم چراغ که بر می‌کند
در این خونفشان عرصه رستخیز تو خون صراحی و ساغر بریز
به مستان نوید سرودی فرست

به یاران رفته درودی فرست

         حافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 14:26  توسط داني | 
میگن اسبت رفیق روز جنگه

مو میگویم از او بهتر تفنگه

سواره بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دست نقرم رو فروختم

برای وی قبای ترمه دوختم

فرستادم برایم پس فرستاد

تفنگ دسته نقرم داد و بیداد

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 خرداد1389ساعت 14:51  توسط داني | 

ای گل تازه كه بویی زوفا نیسـت تــو را
    خبـر از سرزنـش خـار جـفا نیسـت تــو را
         رحم بر بلبـل بی برگ نوا نیسـت تــو را
            التفاتــی به اسیـران بـلا نیسـت تــو را
                ما اسیر غم و اصـلا غم ما نیسـت تــو را
                    با اسیر غم خود رحـم چـرا نیسـت تــو را


فارغ از عاشــق غمنـاك نمی بایـد بــود


جان من این همـه بی بـاك نمی بایـد بـود


همچو گل چند به روی همه خنــدان باشــی
    همره غیـر بـه گـل گشت گلستـان باشــی
        هر زمـان با دگری دست به گریبان باشــی
             زان بیندیـش كـه از كـرده پشیمـان باشــی
                 جمــع با جمــع نباشـنـد و پریشـان باشــی
                     یـاد حیـرانــی ما آری و حیـران باشــی


مـا نباشیــم كه باشد كه جفای تو كشــد


به جفا سـازد و صـد جـور برای تـو كشــد


    شـب به كاشانــه اغیار نمی بـاید بــود
        غیــر را شمــع شـب تــار نمی باید بـود
             همه جا با همه كس یـار نمی بـاید بــود
                یــار اغیار دل آزار نمی باید بـود
                    تشنـــه خـون مــن زار نمی بـاید بــود
                        تا به این مرتبه خونخـوار نمی باید بـود


من اگر كشتـه شـوم باعث بد نامی توســت


موجــب شهـرت بی باكـی و خود كامـی توست


    دیگـری جز تو مرا این همـه آزار نكــرد
        آنچه كردی تو به من هیـچ ستمكـار نكــرد
            هیچ سنگیـن دل بیدادگــر این كار نكـرد
                این ستم ها دیگـری با مـن بیمـار نكــرد


    گـر از آزردن من هســت غرض مــردن مــن


مـــردم آزار مكـــش از پـی آزردن مـــن


    جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلـط است
         بر سر راه تو چـون خـاك فتـادن غلـط است
             چشم امیــد به روی تو گشــادن غلـط است
                 روی پر گــرد به راه تو نهـادن غلـط است
                     رفتــن اولاسـت زكـوی تو فتادن غلـط است
                         جـان شیریــن به وفـای تو دادن غلـط است


تو نه آنـی كه غــم عاشــق زارت باشــم


چـون شود خـاك بر آن خـاك غبارت باشم


    مدتی هسـت كه حیرانـم و تدبیـری نیســت
        عاشـق بی سر و سامانــم و تدبیــری نیست
              از غمت سر به گریبانم و تدبیـری نیســت
                  خون دل رفتـه زدامانــم و تدبیــری نیست
                      از جفای تو بدینسانـم و تدبیـری نیســت
                          چـه توان كـرد پشیمانـم و تدبیــری نیست

شرح درماندگـی خـود به كه تقریــر كنـم


عاجـزم چــاره من چیست چـه تدبیــر کنم 

    نخـل نوخیــز گلستـان جهان بسیــار است
         گل این باغ بسی سرو روان بسیـــار است
              جان من همچو تو غارتگر جان بسیــار است
                  تـرك زریـــن کمر مــوی میــان بسیـــار است
                       با لب همچـو شكـر تنگ دهان بسیــار است
                             نه كه غیرازتو جوان نیست جوان بسیار است


دیگـری این همه بیـداد به عاشـق نكنــد


قصـــد آزردن یـاران مـوافـــق نـكنـــد


    مدتی شـد كــه در آزارم و می دانــی تو
        به كمنــد تـو گـرفتـارم و می دانــی تو
             از غم عشـق تــو بیمارم و می دانــی تو
                 داغ عشق تو به جـان دارم و می دانــی تو
                     خـون دل از مژه می بارم و می دانــی تو
                          از بـرای تـو چنیـن زارم و می دانــی تو


از زبــان تـو حـدیثــی نشنـودم هرگــز


از تــو شرمنــده یك حـرف نبـودم هرگــز


    مكـن آن نـو ع كـه آزرده شــوم از خویــت
         دسـت بـر دل نهــم و پا بكشـم از كویــت
                 گوشه ای گیــرم و من بعد نیایـم من سویــت
                      نكنـــم بــار دگــر یـاد قد دل جویــت
                           دیــده پـوشــم زتمـاشــای رخ نیكویــت
                                 سخنـی گویــم و شرمنـده شــوم از رویــت


بشنو پند و مكـن قصــد دل آزرده خویــش


ورنه بسیار پشیمـان شوی از كـرده خویــش


    چند صبــح آیـم از خــاك درت شــام روم
         از سـر كـوی تو خـود كـام به نـاكـــام روم
               صـد دعــا گـویـم آزرده به دشنــام روم
                   از پی ات آیـم و بــا مـن نشــوی رام روم
                         دور دور از تـو من تیـره سرانجــام روم
                              نبود زهـره كه همـراه تـو یـك گــام روم


كس چرا این همه سنگین دل بد خـو باشــد
جان مـن ایـن روشی نیسـت كه نیكـو باشــد


از چه با من نشوی یـار چـه می پرهیــزی
    یـار شــو بـا من بیمـار چـه می پرهیـزی
         چیسـت مانــع زمـن زار چـه می پرهیــزی
              بگشــای لــعل شكـر بـار چـه می پرهیـزی
                  حرف زن ای بت خونخـوار چـه می پرهیــزی
                      نه حدیثــی كنـی از یـار چـه می پرهیـزی


كه تـو را گفـت به ارباب وفا حـرف نـزن


چین بر ابرو زن و یك بار به ما حرف نـزن


درد مــن كشتــه شمشیــر بلا می دانـــد
    ســوز مـن سـوختـــه داغ جفـا می دانــد
         مسكنــم ساكــن صحــرای فنا می دانـــد
               همــه كس حـال من بی سر و پـا می دانــد
                    پاك بـازم همه كس طور مرا می دانـــد
                         عاشقـی همچـو نیست خـدا می دانــد


چاره من كـن مگــزار كه بیچــاره شــوم


سـر خـود گیـرم از كـوی تـو آواره شــوم


از سر كـوی تو با دیـــده تر خواهم رفت
    چهـره آلـوده به خوناب جگـر خواهـم رفـت
          تا نظر می كنی از پیش نظـــر خواهم رفت
               گـر نرفتـم زدرت شــام سحـر خواهـم رفـت
                    نه كه این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
                        نیسـت بـاز آمدنـم باز اگـر خواهـم رفـت


چنــد در كـوی تو با خـاك برابـر باشـم


چنــد پامـال جفــای تـو ستمگــر باشــم


چند پیش تو به قدر از هـمه كمتــر باشـم
    از تو چند همی بـت بد كیـش مكـدر باشــم
         می روم می روم تا به سجود بت دیگر باشـم
              باز اگر سجـده كنـم پیش تو كافـر باشــم

خود بگو كز تو كشـم ناز تغافل تا كــی


 طاقتـم نیسـت از ایـن بیـش تحمـل تا كـی


بنده دامــن نسریــن تو را بنـده شــوم
     ابتــدای خــط مشكیـن تو را بنـده شــوم
         چین بر ابرو زن كیـن تو را بنـده شــوم
              گره بر ابروی پر چیـن تو را بنـده شــوم
                   حرف ناگفتــن تسكیـن تو را بنـده شــوم
                         طــرز مهجویــی آییـن تو را بنـده شــوم


بالله زكه این قاعــده اندوختــه ای


كیسـت استـاد تو این را زكـه آموختـه ای


این همه جور كه من از پـی هم می بینــم
    زود خـود را به سـر كـوی عـدم می بینــم
         دیگران راحت و من این همه غم می بینــم
               همه كـس خـــرم و من درد سـرم می بینــم
                    لطــف بسیـار طمع دارم و كـم می بینــم
                         هستـــم آزرده بـسیـــار ستـم می بینــم


خـرده بر حـرف درشــت مـن آزرده مگیــر


حـــرف آزرده درشـت نبــود خـرده مگیــر


آنچنـان باش كه من از تو شكایـت نكنــم
     از تو قطــع طمــع لطـف و عنایـت نكنــم
          پیــش مــردم زجفــای تو حكایـت نكنــم
                 همــه جـا قصـــه درد تـو روایـت نكنــم
                           دیگر این قصــه بـی حد و نهایـت نكنــم
                                    خویــش را شهـره هر شهـر و ولایـت نكنــم


خوش كنی خاطر وحشی به نگاهی سهـل است
سوی تـو گوشـه چشمـی و نگاهـی سهـل اسـت

                                                                                                            وحشی بافقی

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 14:43  توسط داني | 
آفتاب مهربانی
سايه تو بر سر من

ای که در پای تو پيچيد
ساقه ی نيلوفر من

با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها

در هوايت دل گسستم
از همه دلبستگيها

در هوايت پر گشودن
باور بال و پر من باد

شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد

ای بهار باور من
ای بهشت ديگر من

چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من




چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من

بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم

گرچه بی برگم گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم

برگ پاييزم
بی تو می ريزم

نو بهارم کن
نو بهارم

ای بهار باور من
ای بهشت ديگرمن
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 8:36  توسط داني | 
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا گفت که دیوانه نه​ای لایق این خانه نه​ای گفت که سرمست نه​ای رو که از این دست نه​ای گفت که تو کشته نه​ای در طرب آغشته نه​ای گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم صورت جان وقت سحر لاف همی​زد ز بطر شکر کند کاغذ تو از شکر بی​حد تو شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان                  
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم در هوس بال و پرش بی​پر و پرکنده شدم زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم کآمد او در بر من با وی ماننده شدم کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 8:16  توسط داني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بالهایم را گشوده ام

وآماده ی پروازم

آیا با من همسفر خواهی شد...

من همسفری می خواهم,همراه.

و همراهی می خواهم راهوار.

سفری از عشق تا جاودانگی

سفری از امروز تا هر فردای نارسیده

سفری از خود تا معبود

و سفری از حضیض تا اوج انسانیت .

نوشته های پیشین
شهریور 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
دی 1388
آبان 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM