![]() |
![]() |
|
|
ساحل، بی قرار ، شب بی امتداد خفته در زیر باران ، دریا، پریشان موجش خروشان ،می بیند خواب طوفان به دامن موج، می رقصد پارو ، از جنبش های، آرام بازو صدای گرم قایقران شبها ، می پیچد آرام در گوش دریا دریا دریا، بگشا دامن ، در تور ما، ماهی افکن گر صیدی نشود امشب پیدا ، قایقران چه کند با این دریا فردا خسته نهد پا بر ساحل ، دستش خالی و طوفانش در دل دریا مشو طوفانی ، در این شب ظلمانی گر صیدی نشود امشب پیدا ، قایقران چه کند با این دریا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 9:11 توسط داني |
|
|
خدايا کفر نميگويم،
پريشانم، چه ميخواهي تو از جانم؟! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي. خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرفتر عمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 16:24 توسط داني |
|
|
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم گریان
ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم
شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا
مشت خاکستر
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 13:48 توسط داني |
|
|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است . کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را . نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ، که ره تاریک و لغزان است . وگر دست محبت سوی کس یاری، به اکراه آورد دست از بغل بیرون ، که سرما سخت سوزان است . نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک . چو دیوار ایستد در پیش چشمانت . نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ... دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای ! منم من ، میهمان هر شبت ، لولیوَش مغموم . منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور . منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم . بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم. حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست ، مرگی نیست . صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است . من امشب آمدستم وام بگذارم. حسابت را کنار جام بگذارم . چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟ فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست . حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است . و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ، به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است . حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است . سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ، درختان اسکلتهای بلور آجین ، زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده ، مهر و ماه ، زمستان است ... اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 13:35 توسط داني |
|
|
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هر دو جهانم بستان با هرچه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان ....................... باز آی که تا به خود نیازم بینی بیداری شب های درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم بینی ............................ هر روز دلم در غم تو زار تر است وز من دل بی رحم تو بیزار تر است بگذاشتی ام غم تو مگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است .......................... خود ممکن آن نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم؟ بهر چه می دارم دل .......................... دلتنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخ ات زمانه زندان من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچه از غم هجران تو بر جان من است .......................... من درد تو را ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صدهزار درمان ندهم شمس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 14:47 توسط داني |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 14:26 توسط داني |
|
|
میگن اسبت رفیق روز جنگه
مو میگویم از او بهتر تفنگه سواره بی تفنگ قدرت نداره سوار وقتی تفنگ داره سواره تفنگ دست نقرم رو فروختم برای وی قبای ترمه دوختم فرستادم برایم پس فرستاد تفنگ دسته نقرم داد و بیداد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 خرداد1389ساعت 14:51 توسط داني |
|
|
ای گل تازه كه بویی زوفا نیسـت تــو را
شرح درماندگـی خـود به كه تقریــر كنـم
نخـل نوخیــز گلستـان جهان بسیــار است
خود بگو كز تو كشـم ناز تغافل تا كــی
وحشی بافقی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 14:43 توسط داني |
|
|
آفتاب مهربانی
سايه تو بر سر من ای که در پای تو پيچيد ساقه ی نيلوفر من با تو تنها با تو هستم ای پناه خستگی ها در هوايت دل گسستم از همه دلبستگيها در هوايت پر گشودن باور بال و پر من باد شعله ور از آتش غم خرمن خاکستر من باد ای بهار باور من ای بهشت ديگر من چون بنفشه بی تو بی تابم بر سر زانو سر من چون بنفشه بی تو بی تابم بر سر زانو سر من بی تو چون برگ از شاخه افتادم زرد و سرگردان در کف بادم گرچه بی برگم گرچه بی بارم در هوای تو بی قرارم برگ پاييزم بی تو می ريزم نو بهارم کن نو بهارم ای بهار باور من ای بهشت ديگرمن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 دی1388ساعت 8:36 توسط داني |
|
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 دی1388ساعت 8:16 توسط داني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
بالهایم را گشوده ام
وآماده ی پروازم آیا با من همسفر خواهی شد... من همسفری می خواهم,همراه. و همراهی می خواهم راهوار. سفری از عشق تا جاودانگی سفری از امروز تا هر فردای نارسیده سفری از خود تا معبود و سفری از حضیض تا اوج انسانیت . |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 دی 1388 آبان 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|